عروس پاییز

زن قوی

چهارشنبه 28 شهریور 1397 ساعت 12:21

روز تعطیل  سر کار اومدن خیلی سخته.

قراره دو بریم  خونه حالا ببینیم چی میشه.

هوا داره اونجوری میشه که من میخوام

دوشنبه 26 شهریور 1397 ساعت 12:19

اگه من الان اینجانم.

اینجا وایسادم.

اینجا بودنم درصد بالاییش به خاطر مامانه.

اون اینجوری میخواست.

مادر من معلمه.

ولی خوشبختی من و تو ازدواج کردن میدید.

با یکی که شغل دولتی داره.

درستِ که علیُ خودم انتخاب کردم.

ولی من دنبال کسی رفتم که معیارهایی که مامانم دوست داره رو داشته باشه و حداقل خودم انتخابش کرده باشم.

نه اینکه معرفی باشه.

پسر دوستش باشه.

از این چلمنها که نمیتونن خودشون زن انتخاب کنن یا حداقل کسی که حق انتخاب همسر دارن نه اینکه مامانش براش زن بگیره.

ما جوری تربیت شدیم که برامون تصمیم میگرفتن من آدم مخالفت کردن نبودم و نیستم.

رشته ام و برام انتخاب کردن. بابام گفت  کنار رشته ات برو مدرک حسابداری از مجتمع فنی بگیر  خودش حسابدار بانک بود 

منم رفتم شدم حسابدار.

مامانم بعد از  اینکه پزشکی قبول نشدم کاری به کارم نداشت.

برای ازدواجم چارچوب گذاشتن.

الان هم علیِ که برام تصمیم میگیره.

گرایش دکترام و اون مشخص کرد.

برام کار پیدا کرد تو آزمایشگاه و هی تو گوشم خوند و خوند که حیف تو بری حسابداری کنی.

الانم دنبال پارتیه که برم تو بیمارستان.

جایی که ازش نفرت دارم واسه کار کردن.

من از آزمایشگاه هم نفرت داشتم.

ولی الان دکتر آزمایشگاه میگه تو یکی از بهترین کارشناسامی.

من خوب تو نقشی که برام مینویسن فرو میرم!!!!!

واسه تصمیمهای مالی زندگی هم  علی تصمیم میگیره.

من چی کارم؟؟؟ 

هیچی..

یه ادم مطیع.

میگم میخوام برم. کلاس موسیقی.میگه که چی بشه؟؟ 

میگم میخوام کشاورزی بخونم گلخونه داشته باشم بهم میخنده.

خودش رفت سال پیش کلاسهای زبان جهاد دانشگاهی و پیدا کردو گف برو زبان بخون.

منم رفتم.

آیلتس هم گرفتم اتفاقا.

خودم دوس داشتم که زبان بخونم ولی نمیدونستم کجا برم بهتره


ولی نمیاد بریم ویلون سل بخریم.

باورتون میشه من جسارتش و ندارم تنهایی برم؟؟؟؟

من یه دختر بیست و هفت ساله ام ولی جسارتم در حد یه دختر دوازده ساله است.

من حتی جورابم نمیتونم تنهایی بخرم.

ماشینم و فروخت.

گف زدم به کاری نشده.

ولی دیشب تو حساب کتاباش گف سی تومن از فلان جا.

گفتم پول ماشین منه؟؟ گف نه از فلان پروژه طلبکار بودم.

این و میزنم به نام تو.

اینکه پولش ده برابر ماشین خوته.

من سند نمیخوام

من ماشین مستقل میخواستم.

احساس میکنم بهم کلک زد تا ماشینم و بفروشه.

بعدش هم منت بذاره.

ولی نتونستم حرف بزنم.

لال شدم.

 ماشین و از پس انداز خودم و کمک بابام خریدم.

برام ارزش داشت.

ولی نمیتونم حرف بزنم.

مشاوره هم رفتم.

نشده.


من تا الان حتی یه روز واسه دل خودم زندگی نکردم.

میرم تو خیابونشون درخونشونو نگاه میکنم.

میرم پشت ویترین به ویولون ها نگا ه میکنم.

میرم باغ گل و  الکی توش میچرخم.

ولی هیچی...






یکشنبه 25 شهریور 1397 ساعت 22:36

قسطهامون دو ماه دیگه تمومه از الان راه افتاده دنبال فلان ماشین. 

منم  دلم میخواد ولی حوصله قسط ندارم.

کاش به یه چیز دیگه رضایت بده.

‌اولها که قرار شد بیاییم تو ساختمون پدرشوهر من واقعا به هر دری زدم که نیاییم.

اول اینکه خونه ی پدری عشق اول فقط ده دقیقه پیاده با ما فرق داشت.

من اصلا دلم نمیخواست ببینمش.

تا دو سه ماه بعد از اینکه اومدیم اینور به خودم جرات دادم از خیابونشون رد بشم.

هرزگاهی از خیابونشون رد میشم.

و تو این چندماه اصلا ندیدمش.

نه خودش و نه خواهر و برادراش و.

نه پدر و مادرش و.

من واسه رد شدن از اون خیابون عذاب وجدان دارم


به نظرم انسانی نیست.



تا چند وقت نمیرم اون سمت ولی بعضی روزها به خودم میام میبینم تو اون خیابون لعنتیم.

الان میگم بیا خونه خودمون و بفروشیم با پس انداز و واممون بریم یه خونه بزرگتر بخریم که بتونیم بریم توش 

میگه نه اینجا خونه خودمونه.


کاش بریم از اینجا.

کاش من آدم شم.

بزرگ شم.

تو ۲۷ سالگی مثل دخترهای دبیرستانی نباشم.

از بچه بازی متنفرم.

بزرگ شو دختر به خودت بیا.

وای بدتر از همه این عذاب وجدان لعنتیه.




یکشنبه 25 شهریور 1397 ساعت 13:18

من واقعا از فحش و سیگار بدم میاد و جدیدا انگار این دو تا رابطه ی مستقیمی با روشنفکری دارن.

زمان ما کتاب خوندن(کتاب خوب) خوندن بود.

ما هفته ای دو تا کتاب میخوندیم.

لیست ۱۰۰۱ کتاب قبل از مرگ و داشتیم و تیک میزدیم.

میرفتیم نقد فیلم هارو میخوندیم.

انجمن ادبی جلساتش و میرفتیم.

نمایشگاههای عکس و نقاشی میرفتیم.

یعنی هنوزم میریم و انجام میدیم این کارارو.

ولی خب کمتر چون کار و بار و زندگی نمیذاره یعنی میذاره من یکم کاهل شدم.

اما الان فحش بده سیگار بکش تیپ عجیب بزن.

میشی کول و روشنفکر.

ما هم امل و عقب افتاده لابد.

#من زندگی نمیکنم یه کابوس بدم که به زودی تموم میشم#

یکشنبه 25 شهریور 1397 ساعت 12:57

فهمیدم اون هفته ای  که تو مرداد من نبودم جمعه اش با دوستاش رفتن جاده چالوس.

به منم نگفته.

از این میسوزم من محدودش نمیکنم

اگه میگف میذاشتم بره.

خودش هم مونده چرا بهم نگفته.

تا میام یکم باهاش خوب بشم گند میزنه به همه چیز.

خط قرمز من دروغه

شاید اینها کارمای رفتار منه.

که قلبم کامل تو زندگیم نیست.

ولی دروغ هم نمیگم...

قهر نیستم ولی سردم باهاش.

خوبه تاسوعا عاشورا سر کارم.

جمعه هم میرم.

هر چی نباشم بهتر.

1 2 3 4 5 ... 25 >>